به روز شده در: ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۰
کد خبر: ۷۴۹۰۳۸
تاریخ انتشار: ۲۲:۴۰ - ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۵

از گوشه دنج یهودیان ایران جز خاک چیزی نمانده است

روزنو :در میان آوارهای کنیسه رفیع‌نیا، جایی که روزی صدای دعا و طنین دوستی می‌پیچید، حالا پیرزن‌هایی با دست‌های لرزان، جوان‌هایی با چشم‌های اشک‌آلود و طومارهایی نجات‌یافته از زیر خاک، برای بازگشت به خانه معنوی‌شان دعا می‌کنند؛ عبادتگاهی که با حملات اسراییل ویران شد اما هنوز برای یهودیان تهران، نماد امید، همدلی و خاطرات یک زندگی مشترک است.

برترین‌ها: در میان آوارهای کنیسه رفیع‌نیا، جایی که روزی صدای دعا و طنین دوستی می‌پیچید، حالا پیرزن‌هایی با دست‌های لرزان، جوان‌هایی با چشم‌های اشک‌آلود و طومارهایی نجات‌یافته از زیر خاک، برای بازگشت به خانه معنوی‌شان دعا می‌کنند؛ عبادتگاهی که با حملات اسراییل ویران شد اما هنوز برای یهودیان تهران، نماد امید، همدلی و خاطرات یک زندگی مشترک است.

photo_2026-05-16_01-56-48

روزنامه اعتماد به قلم نیره خادمی نوشت: پسر ثریا خانم در اسراییل است و دو دخترش در امریکا زندگی می‌کنند و او، مادری ۸۰ ساله است که حالا دیگر روزهای شنبه نمی‌تواند به عبادتگاه همیشگی‌اش در بن‌بست ملک برود و نماز بخواند. کنیسه رفیع‌نیا، یادگار دوران قدیم حوالی ساعت سه صبح هجدهمین روز فروردین با حملات اسراییل به تلی از خاک تبدیل شد و یهودیان ایرانی، آن گوشه دنج نیایش را هم از دست دادند. حالا می‌توانید در سمت راست کوچه بقایای اشیای زیر آوار مانده کنیسه را ببینید. آن قالی‌های ایرانی خاک خورده، تکه‌ایی از بشقاب چینی با نقش‌های آبی رنگ، بخش‌هایی از قفسه کتاب یا مبل استیل شکسته‌ای که پرچم سرخ و سفید و صد چمن ایران بر شانه‌هایش پرواز می‌کند. آنجا درهای شکسته را می‌بینید، فرش‌ها را می‌بینید، خاک روی هم تلنبار شده را می‌بینید، سقف شیروانی چوبی را می‌بینید که عریان و بی‌دفاع شده، ستون‌هایی را می‌بینید که میلگردها از درون آن بیرون زده و کج و معوج شده و البته خانه‌های زیادی که اطراف کنیسه تخریب شده و حالا با در و پنجره‌هایی از جا در آمده و دیوارهای حفره دار خالی سکنه است.  عصر پنجشنبه برنامه «همنوایی در کنیسه زخمی تهران» از سوی شبکه کنشگران ایران، جمعی از سازمان‌های مردم نهاد، فعالان اجتماعی و کنشگران جامعه مدنی در میان آوارهای کنیسه رفیع‌نیا و دیگر ساختمان‌های تخریب شده بن‌بست ملک برگزار شد؛ برنامه‌ای که با آوای ماهور «کجایید ‌ای شهیدان خدایی...» روی بخشی از خرابه‌های کنیسه رفیع‌نیا آغاز شد. مهمان‌ها کم کم رسیدند؛ مهمانانی که اغلب یا از ایرانیان کلیمی بودند یا همسایگان کنیسه رفیع‌نیا، برخی چهره‌های فرهنگی و ادبی چون مرجان یشایایی از جامعه فارغ‌التحصیلان یهودی ایران و یورام مسیح عضو هیات امنای کنیسای رفیع‌نیا، مسعود جعفری جوزانی، کارگردان و دکتر نعمت‌الله فاضلی، ‌انسان‌شناس و نویسنده ایرانی و البته سیدرضا صالحی امیری، وزیر میراث فرهنگی که می‌گفت سر زده آمده. «حامل پیام ریاست محترم جمهوری، جناب آقای دکتر پزشکیان، برای شما هستم و برای همه شما آرزوی عزت، سلامت و آرامش دارم. پیشنهاد می‌کنم گروهی تخصصی تعیین شود تا علاوه بر بازسازی این مکان، بخشی از این فضا به موزه‌ای تبدیل شود تا آثار و اسناد مربوط به کلیمیان ایران و نیز نشانه‌های این جنایت، برای آیندگان حفظ و نگهداری شود، تا این حافظه تاریخی از میان نرود.» او این را هم گفت که کلیمیان، پاره تن ایران هستند، و رژیم صهیونیستی در حقیقت از همه ایرانیان، از جمله کلیمیان، انتقام گرفت، به همین دلیل، جوانان ما انگیزه دارند در برابر این جنایت‌ها بایستند؛ چرا که ایرانیان در سراسر تاریخ، ملتی مقاوم بوده‌اند و در برابر دشمنان خود ایستادگی کرده‌اند و خواهند کرد.« آنچه امروز ما در دولت به آن باور داریم، این است که بزرگ‌ترین نیاز جامعه ایران، انسجام، همدلی و وفاق ملی است. امروز بیش از هر زمان دیگری، کنار هم بودن اهمیت دارد. جامعه ایران امروز درد مشترک و دشمن مشترک دارد و با همدلی، هم‌نوایی و همدردی می‌تواند از این چالش عبور کند؛ و یقیناً عبور خواهد کرد.» ساعتی بعد که صحبت‌های وزیر و باقی افراد پشت تریبون تمام شده بود، کلیمی‌ها در حال نماز خواندن روی خرابه‌های کنیسه بودند اما ثریا خانم برای رفتن به میان خرابه‌ها کمی پیر بود. دست و پایش لرزان بود. با یک صندلی تاشو، روی صندلی پلاستیکی سفید نشسته بود و با حسرت نماز خواندن هم‌کیش‌های خود را تماشا می‌کرد.

زنی حدودا ۸۰ ساله که از ۱۶ سال پیش تمام نماز و دعاهایش در این کنیسه بود. گلی که به او داده بودند را به دست گرفته بود و با غصه به نمای تخریب شده کنیسه نگاه می‌کرد. «اینجا خیلی برای من خوب بود، خدا کند زود ساخته شود. شنبه‌های‌مان، عیدهای‌مان و نمازهای‌مان همه اینجا بود. نزدیک من بود حالا که خراب شده دیگر نمی‌توانم به کنیسه دیگری بروم چون کنیسه‌های دیگر برایم دور است.» خانه‌اش در کوچه کناری بن‌بست ملک است و خوب یادش می‌آید که وقتی آن روز کنیسه را زدند، دم در یخچال ایستاده بود. «می‌خواستم گوشت را از فریزر خارج کنم که تا صبح یخ آن باز شود که یک دفعه صدای انفجار آمد و شیشه‌های پاسیوی ما شکست. بعد اینجا شیشه‌بری گذاشتند و همه شیشه‌های‌مان را انداختند. خیلی خوب رسیدند.» بعد از پسر مذهبی‌اش که به قول خودش خیلی هم افراطی است می‌گوید که در اسراییل زندگی می‌کند و هنوز با وجود اینکه ۵۰ سال دارد، ازدواج نکرده. «دخترانم از امریکا توانستند تماس بگیرند اما او به خاطر قطعی اینترنت تماس نگرفته و می‌دانم که خیلی نگران است. الهی بمیرم برایش.» دالیا دختر جوان ۳۵ ساله‌ای است که صحنه نماز خواندن دیگران روی خرابه‌ها را می‌بیند و گریه می‌کند. برایش سخت است و هر بار می‌خواهد جملاتش را تکمیل کند و از کنیسه، خاطرات و اهمیتش به «اعتماد» بگوید بغضش دوباره می‌شکند. « ما از اعضای اصلی کنیسه بودیم. خیلی برایم سخت است. خانه امید ما بود، الان یک ماه بیشتر گذشته اما برای ما این شرایط سخت است. صبح‌های شنبه اینجا مراسم‌مان را اجرا می‌کردیم یا در اعیاد خاص به اینجا می‌آمدیم.» در پاسخ به اینکه چه تصویری، ماجرا را اینقدر برایش دردناک کرده می‌گوید: «همه ‌چیز مرتب و منظم و روی اصول بود. خانواده بودیم. دوست داریم دوباره درست شود تمام فکر و ذکر و توان‌مان را می‌گذاریم که اینجا درست شود، خیلی برایمان مهم است. هیچ‌ وقت فکر نمی‌کردم روزی بیاییم روی خرابه‌های آن نماز بخوانیم. مراسم ختنه سوران برادرم در این کنیسه برگزار شده بود اما ما از وقتی که آشنای‌مان اینجا را بازسازی کرد، بیشتر به اینجا آمدیم. همه ما به عشق هم، هفته را می‌گذراندیم تا صبح شنبه به اینجا بیاییم. دعا کنید زودتر اینجا را بسازند.» مادرش هم که آنجا ایستاده جملات را کامل می‌کند. «شنبه‌ها از ذوق اینجا خودمان را آراسته می‌کردیم و از میدان فاطمی تا اینجا را پیاده می‌آمدیم. فضای روحانی، تمیز و قشنگی داشت. می‌توانستیم طومارهای تورات را از نزدیک ببینیم. نه اینکه فکر کنید فقط برای قشر خودمان، بلکه برای همه دعا می‌کردیم و همیشه آرزوی صلح و سلامتی برای ایران عزیزمان داشتیم. گاهی خانم‌ها به حاجت‌شان می‌رسیدند و می‌گفتند می‌خواهیم ‌آش رشته یا مثلا قیمه پخش کنیم. همه جمع می‌شدیم و گاهی که جمعیت زیاد می‌شد نگران بودیم که نکند غذا کم بیاید اما به برکت این کنیسه به همه می‌رسید و زیاد هم می‌آمد که بیرون پخش می‌کردیم. فقط که اینجا نیست، ان‌شاءالله ایران‌مان آباد شود. به خدا هر خرابه‌ای که از کنارش رد می‌شوم قلبم از دیدن آن شکسته می‌شود. اولین چیزی که در دین ما به ما یاد دادند دوستی بود و اولین کلمه‌ای که در کتاب‌های مقدس ما آمده، دوستی است و اینکه دوست بدار همه را.» فرناز ۳۰ سال دارد و عضو کادر درمان است. در چند سال گذشته گاهی شنبه‌ها از خانه‌اش در یوسف‌آباد به این کنیسه می‌آمد و حالا حرف‌ها و آرزوهای مشابه دالیا و مادرش را دارد. خاطرات خوبش را به یاد می‌آورد و مهربانی گردانندگان کنیسه که همیشه راغب بودند افراد جدید به آنها اضافه شوند. «یک حیاط کوچک داشت که پله می‌خورد و بالا می‌رفت و بعد با یک کنیسه خیلی خودمانی و کوچک روبه‌رو می‌شدی که خیلی با کنیسه‌های دیگر و بزرگ فرق داشت. حتی نمازی هم که اینجا می‌خواندیم متفاوت بود.»  وقتی خبر حمله به این کنیسه را شنیدند همان لحظه به محل آمدند، فضا را دیدند و حالا آن فضا را فضایی «متشنج» توصیف می‌کند که همه ناراحت و متاثر در حال رفت و آمد بودند. «حیرت زده بودند که چرا کنیسه را در کوچه‌ای که خیلی هم معروف نیست، زده‌اند. امیدوارم بازسازی شود و به روزهای خوب‌مان بر گردیم. خیلی برام جالب است که چنین برنامه‌ای اینجا برگزار شد. همه فارغ از هر دین و قومیتی برای تخریب این کنیسه دور هم جمع شدیم. تخریب یک عبادتگاه برای ما دردناک است چون بخشی از هویت انسانی و فرهنگ آدم‌هایی است که اینجا زندگی کردند.

ماجرای نجات طومارهای مقدس

ماجرای طومارهای مقدس و نجات آن جالب است، روایتی که شاید کمتر کسی آن را باور کند اما مرجان یشایایی از جامعه فارغ‌التحصیلان یهودی ایران آن را این گونه پشت تریبون تعریف کرد. «ساعت سه صبح روز ۱۸ فروردین کنیسه رفیع‌نیا مورد اصابت موشک قرار گرفت. ساعت سه و نیم خبردار شدم و صبح خیلی زود به اینجا آمدیم. گروهای امداد از ستاد بحران شهرداری، هلال‌احمر، بسیج و حوزه علمیه و سپاه پاسداران و حفظ امنیت اینجا بودند. من با وجود اینکه صحنه‌های خیلی زیبایی در کشورم دیده‌ام اما همچین همدلی را تا امروز به یاد ندارم. طومارهای تورات زیر صدها تن آوار مدفون شده بود؛ این طومارها برای ما و در شریعت یهود، خیلی مقدس و عزیز است و نماد پایداری ماست. من به عزیزی که جلیقه سپاه پاسداران به تن داشت و یک اسلحه هم در دست، نزدیک شدم و خودم را معرفی کردم. گفتم این تورات‌ها زیر صدها تن آوار مدفون شده، باید سالم بیرون کشیده شود و شرط سالم کشیده شدن آن هم این است که این صدها تن آوار در این بخش به صورت دستی برداشته شود. واقعا فکر نمی‌کردم که قبول کنند اما با کمال تعجب دیدم که با دقت گوش کرد و موضوع را با دوستان هلال‌احمر، بسیج، ستاد بحران شهرداری و همه عزیزانی که کار آواربرداری را انجام می‌دادند در میان گذاشت. ما کنار همین آوارها جلسه 10 دقیقه‌ای تشکیل دادیم و قرار بر این شد که آن بخش آوار به صورت دستی برداشته شود که آن تورات‌ها سالم بیرون بیاید. قبول کرد در صورتی که می‌توانست بگوید؛ در آن روزها سرمان خیلی شلوغ است و نمی‌توانیم چنین نیرویی بگذاریم و من هم واقعا این حرف را ‌پذیرفتم چون قابل پذیرش بود اما نگفت. رفتند در خرابه‌ها که آوارها و آجرها را دستی بردارند این کار بسیار خطرناک است. ما هم برای کمک دنبال‌شان رفتیم اما آن برادری که آنجا بود، گفت «چی کار می‌کنید؟ اینجا خیلی خطرناکه. جون خودتون را به خطر میندازین. برگردین ما خودمون انجام می‌دیم!» رفتند و ما را در یک جای امن نگه داشتند تا منتظر بمانیم. این انتظار 5 روز طول کشید و صبح شنبه از شهرداری منطقه ۶ با من تماس گرفتند و گفتند که طومارها سالم بیرون ‌آمدند. ما هم به همراه انجمن کلیمیان تهران روانه خرابه‌های رفیع‌نیا شدیم و طومارها را تحویل گرفتیم. من هنوز که هنوز است، وقتی یاد آن روز می‌افتم... ممکن بود یک موشک عمل نکرده‌ای اینجا باشد و هر لحظه هر آجری که به اشتباه برداشته می‌شد، ممکن بود سقف را خراب کند. 

اما این برنامه تنها مخصوص کلیمی‌ها و یهودیان ایران یا چهره‌های فرهنگی و ادبی و همسایگان محله نبود. مثلا دختر جوانی که دانشجوی ادبیات بود با دیدن پوستر کنشگران ایران هم به اینجا آمده بود یا زن دیگری که ۵۰ ساله و مدرس ادبیات است و چند روز پیش شاهد اجرای «رویداد کوله‌هایی که به خانه برنگشتند» از همین گروه بوده. یک روز تازه از کوهنوردی  به پایین می‌آمده که جلوی موزه سینما با کوله‌ها و نقش چشم‌های کودکان میناب روبه‌رو شده؛ صحنه‌هایی که او را به ‌شدت تکان داده و حالا این برنامه را هم شرکت کرده. حرف‌هایش را با این جمله آغاز می‌کند. «خوب است که شما خبرنگاران ما قشر خاکستری را هم ببینید.» و در توضیح بیشتر از آن جمله، ادامه می‌دهد: «جای ما «قشر خاکستری» در خیابان مشخص نیست که کجا باید بایستیم و احساسات خود را بروز بدهیم. ما با دو طرف متفاوت فکر می‌کنیم و می‌خواهیم احساسات‌مان دیده شود و نظرات‌مان سنجیده شود. من این واژه قشر خاکستری را استفاده می‌کنم و با افتخار هم استفاده می‌کنم هیچ هم ناراحت نیستم و به این دو گروه اجازه هم نمی‌دهم که من را مقلوب کنند اگر این ان.جی.اوها این کارها را ادامه بدهند برای حضور آدم‌هایی مثل من مفید است و من می‌توانم بیرون بیایم. از بروز احساساتم هیچ ترسی ندارم.  تفکر جنگ طلبی، تفکر من نیست و ریخته شدن خون هیچ آدمی را نمی‌توانم تحمل کنم. آدم باید برای خواسته‌اش برود جلو و بهایش را خودش بدهد نه اینکه یک کشور غریبه بیاید روی سرش. چقدر آدم در این مدت کشته شدند. اینها آدم نیستند؟.»

تشکر برادر عبدالحسین زرین‌کوب از امدادگران

همان روزی که کنیسه رفیع‌نیا مورد حمله قرار گرفت، مشخص شد کوچه ملک یک کوچه فرهنگی بوده و چند تن از شخصیت‌های ادبی هم در آنجا زندگی می‌کردند از جمله عظیم زرین‌کوب، برادر عبدالحسین زرین‌کوب، نویسنده کتاب‌های تاریخی که کتاب دو قرن سکوت او، بسیار مورد توجه است. پیرمرد با آن قد متوسط کت چهارخانه طوسی رنگ و عصای چوبی مدام کوچه را بالا پایین می‌کند و آنقدر مهربان است که در روزهای قبل به امدادگرانی که آنجا بودند یک کتاب هم بابت تشکر هدیه داده و حالا هم پیغام داده تا یک نفر آن را از پشت تریبون بگوید: «اصرار داشت که اعلام تشکر اهالی کوچه از عزیزان هلال‌احمر، امداد و نجات و شهرداری که خالصانه تلاش کردند را من اعلام کنم. گفتند گلویم می‌گیرد و نمی‌توانم صحبت کنم.» اینها را یک نفر از پشت تریبون می‌گوید.  خانه عظیم زرین‌کوب در کوچه ملک همان روز حمله مورد آسیب قرار گرفته و همسرش، فرح یزدانی که ۷۴ سال دارد، آن لحظات را اینطور برای «اعتماد» تعریف می‌کند: «با آن صدای ناهنجار بیدار شدیم. برق هم رفت. خواستم از در بیرون بیایم که متوجه شدم شکسته است و خودم را به سختی از آن خارج کردم. شیشه‌های شکسته دست‌های شوهرم را هم خون‌آلود کرده بود. از بیرون هم صدا می‌زدند که بیرون بیایید، احتمال ریزش و احتمال اینکه دوباره بزند، هست. آمدیم در کوچه که دیدیم بچه‌های هلال‌احمر هم آمدند.  چند ساعت بعد با آنها آمدم که داروهای همسرم را بردارم و آن زمان تازه دیدم که در شکسته و تعجب کردم که چطور در تاریکی توانستم از آن در عبور کنم. شاید اگر برق بود نمی‌توانستم. به هر شکل روزهای تلخی بود و هنوز هم هست. امیدوارم صلح در تمام جهان برقرار شود.» فرح خانم قبلا که از خانه بیرون می‌آمد، کوچه زنده بود و همسایه‌ها به هم لبخند می‌زدند اما حالا کوچه خالی و غمگین است. «حدود ۸۰ نفر از این کوچه آواره شده‌اند. جنگ که به ما تحمیل شده بود ولی به هر شکل، جنگ چیز خوبی نیست و ما پای ایران ایستاده‌ایم. به هر حال اثر روانی آن حادثه هیچ‌ وقت از بین نمی‌رود، همسر من یک حال و هوای دیگری پیدا کرده است.» 

همسایه‌ای که خانه خراب شد 

و حالا هر روز اشک می‌ریزد

همسایه فرح خانم هم حرف‌های مشابهی دارد؛ آن حادثه را وحشتناک و مثل کابوس توصیف می‌کند، «طفلک این جهادی‌ها نبودند ما بیچاره شده بودیم. من اصلا انتظار نداشتم و واقعیتش مدام می‌گفتم همه اینها الکی است و ذهنیت جالبی نداشتم ولی دیدم که با دل و جان آمدند و زحمت کشیدند. در آن لحظه‌های اول بعد از انفجار ما خودمان را گم کرده بودیم، همه جا خاک بود و بعد دیدیم که اینجا خراب شده. خیلی خسارت خوردیم و البته پنجره‌ها را شهرداری عوض کرد. همکاری کردند و از این بابت تشکر می‌کنم.» قصه یکی از همسایه‌ها را تعریف می‌کند که در آن حمله خانه‌اش ویران شده و حالا هر وقت با همسرش به خانه‌ای که حالا خرابه شده می‌آید، گریه می‌کند. «خانه و اثاثیه بسیار زیبایی داشت همه‌اش خراب شد. آرزویم این است که اول خانه آنها ساخته شود و اسکان درست به آنها بدهند. مثل اینکه یک مدتی در هتل بودند و آن موعد مورد نظر شهرداری تمام شده و الان در هتل نیستند. واقعا نگران‌شان هستیم. کوچه هم که با نبود همسایه‌ها ترسناک و مثل یک جای متروکه شده است.» به هر حال قصه این مردم و کنیسه‌ای که حالا تخریب شده در هم تنیده شده و همگی، هم آنها که هفته‌ای یک بار به آنجا سر می‌زدند و خانه امیدشان بود یا آنهایی که کوچه محل خانه و آشیانه‌شان بود امیدوارند که زودتر شرایط بهتر شود و خرابه‌ها به آبادی تبدیل شود. این بنا با قدمتی نزدیک به صد سال، از سال ۱۳۳۷ توسط خانواده رفیع‌نیا که اصالتا مشهدی هستند، برای عبادت وقف شد و از آن زمان تا لحظه اصابت موشک دشمن در ۱۸ فروردین ۱۴۰۵، در محله فریمان و خیابان طالقانی، مأمن امن نمازگزاران کلیمی بود.

 

ویژه روز
تصویر روز
خبر های روز